تبليغاتX
مهدی پرویز-شعرها ودست نوشته ها

مهدی پرویز-شعرها ودست نوشته ها

تقديم به همسر مهربان وصبورم:

وقتي فقط خوبــــي ويكـــرنگي جهــــان توست

روشن تــــــــــرين فـــرداي اين دنيا از آن توست

حل مي شود عشق اين معمـــــاي به ظاهر سخت

بر شـــانه ام هـــــرگاه دست مهـــــــــربان توست

در بيكـــــــــران پاك جــــــــانم بــــال و پـــر بگشا

در من فـــــــــرود آ چـــــون كه قلبم آشيان توست

تسخـــــــــير اين دل فتح دنيــــا بوده بانـــــــو !پس

اسكندري در قصـــــــــــر خـــــــانه همزبان توست

اين مــــــــرد اگــــــر خورشيد اگر مهتاب هم باشد

مثل شهـــــــــــابي گــــــــم شده در كهكشان توست

تـــــو خـــــوب دانستي كه بـــــودن كام وناكاميست

يعني بهـــــــــــــار سبز سرفصل خـــــــــزان توست

در زندگي مـــــــان آنچه از لطف خـــــــدا جاريست

سرچشمـــــه اش ســــــوز دل و اشك روان توست

در ايـــــن فـــــــرار از زندگي هم دست مي خواهي

هم پــــــــاي تو، هستم ، كه فــــرداها از آن توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 3:12  توسط مهدی پرویز  | 

همـــه هســتند ،همـــــه دور مــــزارم، آرام

مـــــادر وهمســــــر وفــــرزند کنارم، آرام

من ام آن آهوی وحشی ، منم آن شوق گریز

کــــه اجـــل بی خبر آمـــد به شکارم، آرام

یــــا همـــــان آینه ی نیمه مکدر کـــه شبی

قطـــره ای اشک فرو شست غبــارم، آرام

وقت آن است که چــــونان پر قویی در باد

مهربــان! دست خـــدایت بســـــپارم، آرام

دختــــرم ! فرصت ابری پدر هم طی شد

ونــشد در بغلت سیـــــر ببـــــــارم، آرام

******

زندگی آمـــــد وچشمک زد و رفتند همه

مـــادر وهمسر ومــــــردم زکنارم، آرام

در بهشتم، همه جـا عطر خدا هست ولی

به خــدا بی تو در این بـــــاغ ندارم آرام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 2:6  توسط مهدی پرویز  | 

دو مســـــافر ، دو پریشـان ،دو کبوتر ، دو نفر

دو گــــــل دسته گل قــــرمـــز پـــرپـــــر دو نفر

پـــــاک تر از نفس صبح دل انگیـــــــــــــز بهار

راست قــــامت تــــر از سرو وصنـــــوبر دونفر

در پس آیـــــنه ی اشک پدر پیـــــــــــــدا بود

که نشستند لب چشمه ی کـــــــوثر دو نفر

دو شهید است پدر سهم تو پس گریه نکن

کـــــه خـــــــــــــدا کرده برای تو مقدر دو نفر

چه مصافیست که در پیچ وخم جادۀ عشق

 اول راه رسیــــــــــــدند به آخـــــــــر دو نفـر

چه مراعــات ونظیریست در اندیشه یشان

وصفشــــــــــان نیز از این شعر فراتر دو نفر

پشت در پشت هم ومایـه ی دلگرمی هم

کـــی شده این همه باشند برادر دو نفر؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 16:43  توسط مهدی پرویز  | 

 

تقدیم به ساحت رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای( دام ظلله العالی):

اگـــــــر از فرط مهر تو شرر افتاده بـــــــــــر دل ها

دلیل ایـــن است مهرت را خـــــــدا آمیخت با گل ها

لب از لب چـــون کـــه بگشایی کلامت بادۀ نابیست

که بــــا یک جرعه اش مستند عاشق ها وعاقل ها

اگــــر دور وبرت فـــــرعـــونیان صد مــــــــار اندازند

خــــدا داند که می بلعد عصـــــــایت سحر باطل ها

بـــزن مـــوسای دوران! با عصایت نیـــــل را بشکاف

جــــرس فریــــــــاد می دارد که بربندید محــمل ها

هــــزاران سعی باطل گــــــــــر نماید دشمن دونت

یقیـــــن داریــــــــــم تدبیرت شــودحلال مشکل ها

تو تنهــــــــــــا نیستی آقا ! که تنها عـــاشقانت نه !

بـــــــــرایت سینه می کـــــوبند با امواج، ساحل ها   

خـــــــــدایا ! دستگیری کــــن خودت از مرد میدانی

کـــــــه می جنگد میان خیــل قاتل هـا وجاهل هــا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 2:12  توسط مهدی پرویز  | 

 

تقدیم به روح پر فتوح شهدای هویزه:

گفته بودی که به دنیا ندهم خاک وطن را

بــرده ام تا بسپارم به دم تیر بدن را

بــاد از پیرهنت رد شده تا بـاز بیارد

بـه مشـام گل هر باغچــه ای عطر ختن را

کربــلائیست هویــزه که در آن عهد نمودی

مثل مولات نبینی به بـدن غسل وکفــن را

ونسیمی که وزیده است از آن خــاک معطر

غــرق گل ساخته هر خار بیابان وگون را

پـای در راه شهـادت که نهـادی وسرت رفت

یـاد دادی به همه عالمیـان زنـده شدن را

حـال با خواندن یک دست گل فـاتحه بر تو

قصد دارم کــه معطــر بکنم باز دهن را

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 6:50  توسط مهدی پرویز  | 

بهــــار  آمد واین بــــــار هم بهــــــار نشد

ســـــــــوار در وسط راه هــــم سوار نشد

بگـــــــــو که پشت کدامین درخت پنهانی

چقـــــــــدر سـر بگذاریم؟ پس هزار نشد؟

چقـــدر پنجره ی پلک ها که  بسته شد و

چقــــــــــدر جـــــاده که در گیر انتظار نشد

چقــــــــــدر آهــــــوی زلفت چمید در باد و

به ســـــوی تیر رس آمــد ولی شکار نشد

گذشــــــته بود زمیــــــــن از رســیدنت اما

بـــــــرای بمب زمـین وقت انفجـــــــار نشد

چه جمعه ها که گذشت و قرار بر هم ریخت

قـــــرار شد که بیایی ولی قــــرار نشد.....

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 19:39  توسط مهدی پرویز  | 

می ترسم

چونان پرنده ای

که در مسیر کوچ

ازهمراهان جا مانده

چونان مادری

که در خیابانی شلوغ

فرزندش را گم کرده

چونان سربازی

که وقتی آخرین تیر را شلیک کند

کشته می شود

نگران نباش دخترم!

از پدر

آن قدر عکس یادگاری به جا می ماند

که هیچ وقت نخواهی

به آینده فکر کنی

دخترم!

یادت باشد

پدرت مردی بزرگ بود

مردی که از هیچ چیز نترسید

نه از لمس آتش

نه از ترکه های انار معلم

نه از عشق باختن

به دختری

که هیچ وقت به او نگاه هم نکرد

پدرت گاهی

آنقدر از مرگ نمی ترسید

که مادرش می ترسید

دیگر کاری ندارم

وباید بروم

انگار

هیچ اتفاقی  از دست هایم نمی افتد

وقتی

نمی ترسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 21:21  توسط مهدی پرویز  | 

تقدیم به ساحت تنهایی خودم:

در خودم پیچ می خورم هرشب؛هر طرف مثل دود سیگارم

خسته ام از تمام آدم ها؛باز هم با وجود سیگارم

دیدن چهره های رنگارنگ ؛دکه ی روز نامه های قشنگ

مانده ام در شلوغ شهر فرنگ؛چه کنم در نبود سیگارم

پرسه های مدام غم گونه؛حرف های غریب و وارونه

بغض هایی که باید آب شوند ؛لای ابر کبود سیگارم

بین این سنگ ها و ماشین ها؛ باز هم حس رفتنم سبز است

می روم در خودم صعود کنم؛باز هم با فرود سیگارم

طعم شیرین تلخ ثانیه ها؛لحظه ی انفجار این ریه ها

خسته ام از تمام زاویه ها؛غیر خط عمود سیگارم

وقت آن است فکر دار کنم ؛نفس خسته را قمار کنم

باید از شهرتان فرار کنم ؛عاقبت مثل دود سیگارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 16:12  توسط مهدی پرویز  | 

کنار آینه فرآن وآب در سینی

برو پسر به سلامت که خیر می بینی

به سمت آمدنت خیره مانده است دو چشم

به سمت رفتن تو جفت مانده پوتیینی

بپوش پای خودت را به فکر رفتن باش

که رد پا بگذاری به روی هر مینی

برو که بشکفد از پیکرت شکوفۀ زخم

که آمده است شهادت برای گلچینی

برو شهید شو وزنده باش تا روزی

برای مرگ نباشی حریف تمرینی

***

دو سال رفته وامروز روی قبر تو

به جای بستۀ خرماست ظرف شیرینی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:18  توسط مهدی پرویز  | 

 

از قضا سیلی از قضا در گوش، پشت پا نیز از قدر خورده

این که امروز این قدر منگ است،این که امروز مغز خر خورده

قهر کرده است با تو ومردم، بچه ای با تمام اضلاعش

از در خانه آمده بیرون ،در به در گشته در به در خورده

گاه در چشم تاجران کالاست، گاه چون ماهی غزل آلاست

عاقبت هر تفی که سر بالاست ، برسر ورو شدید تر خورده

راه در کوچه ها اگر رفته، از منش تا تواش سفر رفته

به توات گفته اند اگر چیزی ،  به من شاعریش برخورده

آخرین اتهام او دود است، نفسی که همیشه مسدود است

پیش مردم هنوز مردود است چون نمازی که بر کمر خورده

دفتری باز مانده روی میز...،مجلس ختم مهدی پرویز

آگهی غریب فوتش نیز ، پشت در مانده،پشت در خورده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:29  توسط مهدی پرویز  | 

زندگي يعني هر آدمي يك بار به دنيا مي آيد ويك بار هم مي ميرد واگر يك بار ديگر هم به دنيا بيايد يك بار ديگر مي ميرد.

 براي سنگ مزارم:

از فرط تكرار عاقبت آزردم ومردم

اينگونه عمري را به پايان بردم ومردم

با حسرت روزي كه گل باشم در اين گلدان

در غنچه بودن سالها پژمردم ومردم

در كوچه هاي فال قهوه مرگ را ديدم

دل را به تقدير خودم نسپردم ومردم

هم سوختم در زندگي هم ساختم يعني

در چارچوب قبر تن هي مردم ومردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:16  توسط مهدی پرویز  | 

هیئت سلطان عشق وبچه های با صفایش یکی از بزرگترین الطاف خداوند به من بود که باعث شد  ذوق وقریحه خود را در راهی مقدس به نام شعر آئیینی به کار بگیرم.این شعر چهار پاره ای است تقدیم به ساحت قدسی حضرت زهرا وبچه های با مرام سلطان عشق:

۱)    باد در گوش نخل ها می گفت

کوفه این روزها چه بد شده است

غنچه ای در مسیر روئیدن

باورت میشود لگد شده است

۲)    نخل در گوش باد زمزمه کرد :

که رطب هام اگر چه شیرین است

آه!  اما سیاه پیرهنش

مثل داغ امام غمگین است

۳)   نخل با باد درد دل می کرد

که صدایی به گوششان آمد

یک نفر برخلاف باد وزید

هیس! آنکس که گفته ام آمد

۴)  سر فرو برد توی چاه وسپس

درد ها را دوباره آه کشید

چاه در حلقه های موج واشک

در خودش باز عکس ماه کشید

۵) چاه در موج های خود می دید

ماه را دست بسته آوردند

یاس را پشت دربهای جهان

زار وپهلو شکسته آوردند

۶) فصل غم نامه های آن بانو

هرکسی میوۀ فدک می خورد

دیگران ارث ونان قرآن را

او ولی قصه وکتک می خورد

7) کوچه های مدینه تنگ شدند

میخ وپهلو به یکدگر خوردند

فوج فوج کبوتران بقیع

هی پریدند وهی به در خوردند

8) شاعر از هوش رفت در این بیت

کاش این قصه را نمی خواندی

کاش آن لحظۀ سیاه ترین

مادرم پشت در نمی ماندی

9) مادرم پشت در نرو برگرد

میخها وای ! قصد بد دارند

دست ها روی گونه ات مادر

 هوس پست جزر ومد دارند

۱۰)  این جماعت دوباره بد کردند

این جماعت همیشه نامردند

پشت درب بهشت روی زمین

پشت در پشت هیزم آوردند

11) پشت در پشت هیزم وآتش

کربلا نیز اینچنین کردند

پشت درپشت ،پشت نخلستان

تیرها در کمان کمین کردند

12) ماه می گفت وباد می آمد

چاه می دید ونخل می رقصید

فتنه ای شوم گوشۀ مسجد

سایه می شد به خویش می پیچید

13) ماه برخاست،پا به جاده گذاشت

حلقۀ در به دامنش افتاد

فتنۀ شوم گوشۀ مسجد

لرزه بر خانۀتنش افتاد

14) فتنۀشوم کار خود را کرد

ماه در سجده گاه منشق شد

واذا انشقت القمر  آخر

خون حق ریخت تا که بر حق شد

15) بعد ها روضۀ تو را خواندند

 سینه زن ها تو را صدا کردند

با همان چادری که خاکی شد

خیمۀعشق را به پا کردند

16) گرچه دیوارخانۀ زهرا

با در و میخ ها تبانی کرد

در ودیوار تکیه ها اما

با حسین تو همزبانی کرد

17) با حسین تو زیستن عشق است

هستن وآه !نیستن عشق است

دم در که تو گریه کن باشی

بر حسینت گریستن عشق است

18) عشق دربان عشق می خواهد

چشم گریان عشق میخواهد

تن من جان سپردنش را در

راه سلطان عشق می خواهد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:35  توسط مهدی پرویز  | 

تقدیم به ساحت قدسی حضرت علی اکبر (ع):

 بر روی قامت تو خـــــــدا مد گذاشته است

 بر سرو هـــــای باغ سر آمد گذاشته است

  انگــــــار چهرۀ تو -به تعریف هـــــــرکه دیدـ

 آیینه روبــــــــروی محمـــــد گذاشته است

روی پیمــــــــــبری تو دستان تیـــــــــغ را

در لحظــــــــۀ فــــرود مردد گذاشته است

هرکس کـــــــه کینه داشته از بدر ماه تو

 برپیکـــــــــر تو زخم مشدد گذاشته است

دستی که روی سینه نشد مثل تیغ شد

تیغی که روی سینۀ تو رد گذاشته است

داغ تو است این که خــدا سرخ وآتشین

با پرچمـی به سینۀ گنبد گذاشته است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 12:38  توسط مهدی پرویز  | 

تقدیم به ساحت عظمای امام المتقین علی (ع):

چون مـــــاه که در چـــاه  به پایان نرسیده

در ســـینۀ او آه  بــــــه پـــایـــان نرسیده

هرچند که در پنجــــــــــره منشق شده اما

زیبـــــایی این مــــــــاه بــه پایان نرسیده

تا خواند بزرگ است خدا تیغ به پا خاست

والله که الله... بـــــه پـــــایـــــان نرسیده

تا تیغ به پـا خاست یکی گفت که  فزت...

این آیـــۀ کوتـــــــاه بــه  پــایـان نرسیده

این سجده پر از لذت وصل است درنگی!

چــــــــون لحظۀ دلخواه به پایان نرسیده

سر در قــــــدم دوست اگــر رفت بدانید !

بعد از ســـر او راه بـــه پـایـان نرسـیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:3  توسط مهدی پرویز  | 

دل سلامت می کند اما جوابش می کنی

اصلا این دیوانه را آدم حسابش  می کنی ؟

گاه می خوانی به خویش و گاه می رانی زخود

هم عطایش می دهی وهم عذابش میکنی

غوره های بغض در چشمم شده انگور اشک

خوشه ی انگور آوردم شرابش می کنی؟

مستی ام را که خودت جرعه به جرعه ساختی

 پس چرا با دست های خود خرابش میکنی؟

بیست وشش سال است بی خورشید تو جان کنده ام 

یخ زده در چشم هایم اشک آبش میکنی؟

از میان این همه آهو که سویت می دوند

یک نفر مانده است آیا انتخابش می کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:54  توسط مهدی پرویز  | 

هـــر کس دلـــی دارد بــــــــرای خود غمی دارد

مـی سوزد ومـی ســــازد امــــــا عالمـــی دارد

دیوانگــــــی لبخــــــند گل وقت شـــکوفائیست

بــــر چهــــــره اش هر صبح وقتی شبنمی دارد

در دست های خالی اش هرچند چیزی نیست

در مـــــــــردم چشمش ولی جــــام جـمی دارد

شـــاید بلـــــــــــــرزد بید با هـــــــر باد سرگردان

 در خـــــــــــاک اما ریشه های محکمـــــی دارد

پیر و جـــــوان مردن برایش هر دو یکسان است

هــــــر کس کـــه از این زندگی سهم کمی دارد

□□□□

باید مســـیر زندگی را رفــت، تقــــــــدیر است

هــــر جــــــاده ای در راه خـود پیچ وخمی دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:30  توسط مهدی پرویز  | 

تقديم به خاك پاي شهيدان شلمچه: 

 وقتي كه تنت بركه‌ي آرام قشنگي است                       

 مهتاب براي سرت ايهام قشنگي است

 در لحظه‌ي سرخ بدن و تير و شهادت                        

 پرواز براي تو سرانجام قشنگي است

 يك عمر گرفتار قفس بودی  و حالا       

 تمرين پريدن عجب اقدام قشنگي است

 بر خاک شلمچه سرت افتاد و از آن خاک     

 هرلا له که روییده سرش جام قشنگی است

 تابوت سبکتر زنسیمت همۀ  راه  

 بر شانه‌ي ما حامل پيغام قشنگي است

 نام تو اگر رفته ز ياد همۀ شهر                                     

 بر سر در هر كوچه ولي نام قشنگي است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:58  توسط مهدی پرویز  | 

یا رحیم

1) در گلوي خروس مي‌پيچيد

نغمه‌ي لا اله الا اللّه

شاخه‌هاي درخت بالا رفت

تا بناگوش نقره كوب ماه

2) قل هوالله ... حوض مي‌خواند و

بيد هم در ركوع خم مي‌شد

شبنمي پاك لحظه‌ي سجده

از رخ لاله داشت كم مي‌شد

3) گفت فواره تا بحول اللّه

سر پيچك به آسمان پيچيد

رخت‌ها را به روي بند ؛ نسيم

در صفوف نماز گل مي‌ديد

4) دست‌هاي قنوت پنجره داشت

رو به روي حياط وا مي‌شد

آتنا توي خانه مشغول

گفتن ذكر ربّنا مي‌شد

5) همه‌ي خانه يك صدا گفتند

رو به قبله سلام آخر را

و عليك السلام در واشد

همه ديدند روي مادر را

6) خنده‌اي زد كليد را چرخاند

قفل وا شد دوباره در خنديد

شير چك چك به حوض پاشيد و

آب در حوض بيشتر خنديد

7) باد مي‌آمد و كفِ پايِ

برگ را باز قلقلك مي‌داد

آن طرف‌تر عزيز با جارو
خانم باد را كمك مي‌داد

8) تخت بيچاره نيز كنج حياط

با سماور بگو مگو مي‌كرد

باز هم آن سماور پرحرف

غُرُّ غُر داشت گفتگو مي‌كرد

9) خنده‌ي ياس از سر ديوار

نقل مي‌ريخت بر سر كوچه

راه مي‌رفت دور گردن بيد

دست‌هاي درخت آلوچه

 

10) بوي نان در حياط راه افتاد

استكان پا گذاشت در سيني

وقت چايي رسيده ... برخيزيد !

عطسه‌اي كرد قوري چيني

11 ) سمت سفره عزيز مي‌آمد

سيني چاي و استكان در دست

سهم مادر براي صبحانه

روي لب خنده بود و نان در دست

12) آتنا غنچه غنچه با دقت

چادرش را دوباره تا مي‌كرد

داشت يك گل براي مادر خود

از سر چادرش سوا مي‌كرد

13) همه‌ي اهل خانه جمع شدند

سر سفره براي صبحانه

جاي يك گل دوباره خالي بود

در ميان اهالي خانه

14) سر صبحانه باز هم مادر

ريخت در چار استكان چايي

مثل هر روز ، آه ! يادش رفت

رفته از بين جمع بابايي

15) استكان را دوباره برگرداند

توي قوري و زوركي خنديد

آتنا بغض‌هاي مادر را

آه ! اما قشنگ مي‌فهميد

16) كيف خود را گذاشت بر دوشش

مثل آن لحظه‌اي كه بابا رفت

بغض‌ مادر شكفت مثل گلي

از در خانه آتنا تا رفت

17) باد فهميد حال مادر را

حال خانه دوباره درهم شد

زير اندوه و غصه‌ي مادر

كمر بيد بيشتر خم شد

18) اشك‌ها حلقه حلقه افتادند

حوض پرشد ز ماهي قرمز

غيرِ نامي كه مانده است از او

خبري نيست از پدر هرگز

19) يادش آمد كه داده‌است پدر

سر خود را و روسپيد شده

يادش آمد بد است گريه كند

چون که بابای او شهيد شده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:20  توسط مهدی پرویز  | 

 یارحیم

تقدیم به مهربانی های دوست واستاد عزیزم افشین علا:

این شـــــــــمع کـــه پروانه ی غمخــــــوار ندارد

میســـــــوزد و بــــــا هیچ کســــــــی کار ندارد 

 با خنده ی سوزانش و با گریـــــــه ی   تلخش

 انگـــــــــار که غـــــــم دارد وانگـــــــــــــار ندارد

شمعی است که با هر نفسی ساخته، اینک

بـــــــــــر سوختنش لحظــــــــه ای اصرار ندارد

 غــم های تو مخصوص خـــودت بوده ودیگــــر

 در هیــــــــــچ کسی فـــــــــــرصت تکرار ندارد

 هــــــــر کودکی از شـــــاخه ی تو میوه بدزدد

 این بـــــــــــاغ به هم ریختــــــــــه دیــوار ندارد

چشمــــــان تو مثل شـــب آرامش شهر است

شهری کـــــــــه در آن گزمـــــــــه ی بیدار ندارد

بیچــــــــاره پلنگـــــــی که اســـیر خم ابروست

 ماه تــــــــو شــــــــــب چـــــــــارده اینبار ندارد

چــــــــاقـــــــــو وترنج است مهیــــــــا بشتابید

 ایـــــــن یوسف پیــــــــــدا شده بــــــازار ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:48  توسط مهدی پرویز  | 

 یا  رحیم

 تقدیم به ساحت قدسی حضرت فاطمه(س):

 

 سخت است که این خانه به هم ریخته بـاشد

 بر چـــــــــادر تو جـــــای قدم ریخته بـاشد

 سخت است که از چادر تو غنچه ی سرخی

 با ضربه ی شــــــــلاق ستم ریخته بــــاشد

 بســـــــــــتند اگر دست علی را زکلامـــت

 با هـــــــــر نفســـــی تیغ دو دم ریخته باشد

عمــــــــریست که با هر نفس سوخته مادر!

 بـــــــــــر سینه ی ما داغ حرم ریخته باشد

  ای کاش کــــه بــــــــر آتش پشت در خانه

 رودی شــــــــده بـــاشد بـدنم ... ریخته باشد

 یک مشــــت پــــــــــر سوخته از بال کبوتر

 بر چــــــــــادر تو جـــــــای قدم ریخته باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:3  توسط مهدی پرویز  | 

یا رحیم

دیشب که برای یه بار دیگه داشتم خاطرات کربلا  رو تو عکس ها  و یاد گار ی هاش مرور میکردم یاد خنده ها  وقهقه های  سفر افتادم.... دست خودم نبود حتی تو موقعیت هایی که همه فکر میکردن  دیگه راهی به جز گریه نیست من بی اختیار متوجه نکته ی طنز اون موقعیت میشدم .این  خاطره وشعری رو که در پایانش  اومده بخونید بد نیست:

عبد الحمید رحمانیان شاعری بود که غیر از خودش یه کفتر هم نذر امام حسین  کرده بود .اما متاسفانه کفترش تو مرز دیپورت شد و  رحمانیان بیچاره مجبور شد همونجا تو گمرک آزادش کنه همه با کلی تاثر وتاسف از مرز رد شدن ...  میخواستیم سوار اتوبوس های عراقی بشیم که دیدن  همون کفتر زیر اتوبوس اشک رو بر دیدگان خیلی از بچه ها جاری کرد ... اول سفر بود وجو گیری ومعنویت....خلاصه سفر ما تو عراق شروع شد تو شب شعر نجف هم بچه ها کفتر جناب عبدالحمید رو وسط مجلس رها کرده بودن تا مثلا  برنامه رو زیبا تر  کنن. کفتر هم نامردی نمیکرد و وسط مجلس هی پر پر میزد وحواس همه رو پرت میکرد .من هم تو این گیر ودار یه چشمم اشک بود ویک چشمم خنده ... بگذریم  کفتر به کربلا رسید وقرار شد در مراسمی با شکوه در بین الحرمین آزاد بشه .... از این ج ا به بعد رو میتونید شما هم بخندید چون کفتر آقای رحمانیان بعد از آزاد شدن دو متر به سمت حرم امام حسین پرید وناگهان دور زد به سمت لشکر یزید.... حالا حساب حال اون هایی رو بکنید که که از کلی قبل تر اشک ها رو برای یه همچین مراسمی در مشک گذاشته بودن.... البته ریسه رفتن های من رو هم  موقع خندیدن میتونید تصور کنید .... تو این گیر  ودار تنها چیزی که  به ذهنم رسید این بود که برای سفر بعد یه گر به نذر حرم امام حسین کنم تا اگه یه وقت کفتری به طور مثال بیعت شکنی کرد گربه ی من بخورتش...................

تیــــــــــــغ تا میشکند حنجــــــــره تا میخندد                لحـــــــــظه ای در وسط گریــه خدا میخندد

تیر ها گر چه سه شعبه است ولی اصغـر تو                وه چه شیرین وچه شیری به شما میخندد

 تا که قـــــــــر آن لبت وا شده از شوق چنین               خــــــیزران بر لب ودندان خـــــــــــدا میخندد

صبح از شرق دهــــــــانت نفسی می دمـدو               این وسط مست شده طشت و طلا میخندد

اشک خنـــــــــــده است که از راه دگر می آید              اشـک در چشم من اینسان هم جا میخندد

 دخــــــتری پــــــای به زنجـــــــــیر میان هیئت              میخــــــــورد بغض خــودش  را وبه ما میخندد

تا که تسکــــین بدهد گوشـــه ای از درد تو را              زائـــــــــــــــری آمـــــــده در کـــرب وبلا میخندد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط مهدی پرویز  | 

يا رحيم

در زندگی هرکسی دنبال سرنوشت خودش است 

آدم گاهی وقت ها

میخواهد از سرنوشتش سر در بیاورد

 سر از نوشته هایش در می آورد !

توي سر نوشت من نوشته بود:

 سارا!

 سارا انار هاي زيادي ندارد

 من ميدانم سارا با ندارد هايش بزرگ شده

سارا با ندا رد هايش

 چيزهايي دارد كه ما نداريم

 به خاطر همين

 هميشه به انارهايي كه دانه كرده ام

 گفته ام كه سارا يادشان نرود

به خاطر همين

 هميشه سارا را با سين كشيده دوست داشته ام

سين كشيده گاهي آدم را ياد سال تولدش مي اندازد

 سال يك هزار و سيصد وشصت و....

سال يك هزار وسيصد وهشتادوشش

 نه هنوز سالهاي سال فاصله دارد

 تا به صد سال تنهايي ماركز برسد

سا

را

را

 راه مي افتيم تا تنهايي ماركز

 تا چيني تنهايي ماركز نشكند

حالا تو را به تمام زبانهاي زنده ي دنيا ترجمه ميكنم

 ترجمه اي ازبهترين رمانهاي دنيا!

 جاري ترين رودهاي دنيا !

بلندترين آبشارهاي دنيا!

 دنيا!

دنيا!

 دنيا به من ياد داده

 كه به تو احترام زيادي بگذارم

به حرفهاي حروف تو

 به حروف حرف هاي تو

وبه هر حرفي كه مرا وادار كند

 تا يك جا بنشينم

 وزل بزنم تو چشم هاي

 هركسي  كه  تو باشد

هركسي كه تو باشي

 هركسي كه تو باشم

 هميشه از چشم هايت كه بالا ميروم

به گيسوانت ميرسم

كه چونان رودي خروشان

چونان ارس

 بر شانه هايت جاريست

به خاطر همين

 به تمام ماهي ها قول داده ام

 كه ماهي يك بار دور سرشان بچرخم ...

 چرخ چرخ عباسي

خدا منو ...

انداخت توي تور دست هاي تو

توي همين زندگي كه بهشت هست

كه جهنم هست

ووقتي كه تو نباشي

گور پدر همه ي بهشت ها وهمه ي جهنم ها

همين جوري كه آدم از تو مينويسد

 همين جوري فصل ها هم  ميايند وميروند

پاييز مي آيد وميرود

 چون زمستان نميگذارد

زمستان ميايد وميرود چون بهار نميگذارد

 ووقتي كه تو باشي

 پاييز مي آيد وميرود....

 زمستان ميآيد وميرود...

بهار مي آيد ونميرود

 حتي اگر تابستان آمده باشد...

 سارا!

سارا!

 از تكرار تو لذت ميبرم

از تكرار تو با يك هجاي بلند

 از تكرار تو با يك هجاي كوتاه

 آه!

 آه!

همين آه است كه آدم را از پادر مي آورد

 آدم وقتي از پا در مي آيد

ميايد از پاهايش در بيايد

كفش هايش را پيش تو جا ميگذراد

 من هميشه چيزهاي  زيادي را پيش تو جا گذاشته ام

 خودم را

خودت را...

حالا به اكسيژن اعتقاد بيشتري پيدا كرده ام

 واين را خوب خوب ميدانم

كه اگر تو نباشي تمام اكسيژن ها خفه ميشوند

 واين را خوب خوب نميدانم

 كه اگر تو نباشي

 چه بلايي سر من بد بخت مي آيد

 اما حالا كه تو هستي

پس

يادم تو را فراموش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:50  توسط مهدی پرویز  | 

 یا رحیم

جمع شاعران آییینی که به کربلا رفته بودن به شیراز برگشتن وسه شب مراسم باشکوه هم در شیراز برپاکردن.نمیتونم بگم چه قدر لذت داشت این کربلا و این  شب شعر باشکوه ....به هر حال هرچه بود گذشت..اما اون چیزی که ادامه داره لطف ائمه است نسبت به ما ...از این که این توفیق رو پیدا کردم که همراه این کاروان باشم ودر جوار حرم علی (ع)وامام حسین وحضرت ابالفضل(علیهماسلام)شعر بخونم بی نهایت ذوق زده وخوشحالم .راستی موضوع امسال شب شعر عاشورایی شهدای نماز ظهر عاشورا بود که من هم با یه شعری در همین رابطه  اولین چراغ وبلاگم رو روشن میکنم. دعا کنید دوباره هکم نکنن

سنگ ها را به ماه تا بزنند؛تیرها سمت تو رها می شد

پی قد قامت تو در طوفان؛قامت تیرها به پا می شد

کربلا آسمان وماه شما؛دوستاره-دونور-دور و برت

دو ستاره که باید از راه شیری کهکشان جدا می شد

ظهر هم ناگزیر می آمد؛اشهد ان .... تیر می آمد

نرسیده اذان به ذکر علی ؛کربلا تازه کربلا می شد

آسمان گفت باز حی علی...ماه آشفت باز حی علی

الصلاه..آنچه تیر مهمان چشم های ستاره ها می شد

تیرها با یزید خوش بودند ؛زخمها با "سعید" خوش بودند

سر صحبت میان این دو نفر کم کم آنروز داشت وا می شد

مرگ سبزی برگ زندگی است ؛زندگی بی تو مرگ زندگی است

مرگ در محضر شما ای کاش چون زهیرت نصیب ما میشد

 

یه کار دیگه هم هست که به مناسبت اربعین حسینی گفتم.بین  راه نجف وکربلا..

چون شعله ی در باد وزیده است به هر سو

 این سر که سر نیزه دویده است به هر سو 

 هنگــــــــــــام مــلاقات انـــار و ســر نیزه

خون بوده که یک باره جهیده است به هر سو 

شیریست که دل داده به او دشــــت وپی او 

صدها گله آهوی رمیده است به هرسو 

تا فاصلــه افتاده میان ســر ومحمــل

 این فاصله را آه کشیده است به هرسو

این طور که پیداست کسی از عقب سر

در خار وخس وخاک خزیده است به هر سو

  چون شش جهت شام به او سنگ پرانده

حالا کمر نیزه خمیده است به هر سو

تا سر به سلامت ببری نذر تو چون من

 هر سر که نظر کرده ندیده است به هرسو

قربانی این قافله کن زائــــر خود را

تا مرغ قفس پر نکشیده است به هرسو

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:22  توسط مهدی پرویز  |