|
یا رحیم دیشب که برای یه بار دیگه داشتم خاطرات کربلا رو تو عکس ها و یاد گار ی هاش مرور میکردم یاد خنده ها وقهقه های سفر افتادم.... دست خودم نبود حتی تو موقعیت هایی که همه فکر میکردن دیگه راهی به جز گریه نیست من بی اختیار متوجه نکته ی طنز اون موقعیت میشدم .این خاطره وشعری رو که در پایانش اومده بخونید بد نیست: عبد الحمید رحمانیان شاعری بود که غیر از خودش یه کفتر هم نذر امام حسین کرده بود .اما متاسفانه کفترش تو مرز دیپورت شد و رحمانیان بیچاره مجبور شد همونجا تو گمرک آزادش کنه همه با کلی تاثر وتاسف از مرز رد شدن ... میخواستیم سوار اتوبوس های عراقی بشیم که دیدن همون کفتر زیر اتوبوس اشک رو بر دیدگان خیلی از بچه ها جاری کرد ... اول سفر بود وجو گیری ومعنویت....خلاصه سفر ما تو عراق شروع شد تو شب شعر نجف هم بچه ها کفتر جناب عبدالحمید رو وسط مجلس رها کرده بودن تا مثلا برنامه رو زیبا تر کنن. کفتر هم نامردی نمیکرد و وسط مجلس هی پر پر میزد وحواس همه رو پرت میکرد .من هم تو این گیر ودار یه چشمم اشک بود ویک چشمم خنده ... بگذریم کفتر به کربلا رسید وقرار شد در مراسمی با شکوه در بین الحرمین آزاد بشه .... از این ج ا به بعد رو میتونید شما هم بخندید چون کفتر آقای رحمانیان بعد از آزاد شدن دو متر به سمت حرم امام حسین پرید وناگهان دور زد به سمت لشکر یزید.... حالا حساب حال اون هایی رو بکنید که که از کلی قبل تر اشک ها رو برای یه همچین مراسمی در مشک گذاشته بودن.... البته ریسه رفتن های من رو هم موقع خندیدن میتونید تصور کنید .... تو این گیر ودار تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برای سفر بعد یه گر به نذر حرم امام حسین کنم تا اگه یه وقت کفتری به طور مثال بیعت شکنی کرد گربه ی من بخورتش................... تیــــــــــــغ تا میشکند حنجــــــــره تا میخندد لحـــــــــظه ای در وسط گریــه خدا میخندد تیر ها گر چه سه شعبه است ولی اصغـر تو وه چه شیرین وچه شیری به شما میخندد تا که قـــــــــر آن لبت وا شده از شوق چنین خــــــیزران بر لب ودندان خـــــــــــدا میخندد صبح از شرق دهــــــــانت نفسی می دمـدو این وسط مست شده طشت و طلا میخندد اشک خنـــــــــــده است که از راه دگر می آید اشـک در چشم من اینسان هم جا میخندد دخــــــتری پــــــای به زنجـــــــــیر میان هیئت میخــــــــورد بغض خــودش را وبه ما میخندد تا که تسکــــین بدهد گوشـــه ای از درد تو را زائـــــــــــــــری آمـــــــده در کـــرب وبلا میخندد |